|

وای سلام بعد مدتها بازم اومدم به به چشه همتون نورانی بازم روی خشکل منو دیدن به خودتون افتخار کنین ها چون منو میبینین
وای ببخشید ها عید نتونستم آپ کنم ولی الان اومدم با ماجرا های سیزده روزه عید هر روزش یه ماجرا
حالا بریم سراغ داستان
روز اول
روز اولو که رفتیم خونه پدر بزرگ سفره انداختیم اولین نفری که نشست پدر بزرگم بود نشست به خوردن وا پاپا هنوز سال تحویل نشده تو داری میخوری گوش نداد منم نشستم پیشش شروع کردم به خوردن
روز دوم
روز دوم اصلا خوش نگذشت خودم تنهایی رو کافی نته بودم از صبح تا شبش خسته شده بود همه کارم شده بود این
روز سوم مثل روز دوم
ولی روز چهارم رو خوب شد رفتیم کوه با برو بچ چشتون روز بد نبینه رفتیم پای کوه چشمون به یه خرس افتاد همه فرار کردن خاک تو سرشون ترسیدن ولی من نه مثل شیر رفتم جلو با خرسه خوشو بش کردم فامیل هم که از آب در اومدیم شبو که کوه موندیم من دیگه با اون خرس دوست شده بودم تا صبح نشستم با خرسه داستان خاله خرسه رو تعریف میکردیم و می خندیدیم
روز پنجم
از کوه رفتیم بالا که برسیم پشت کوه مسابقه دادیم که من اول شدم یه کیفی داشت این که اول شدم داشتم پرواز میکردم شبو بالا کوه موندیم اونجا هم نشستم با یه گرگ دوست شدم یه گرگی تور کردم که نگین زیبا خشکل تا صبح با هم بیدار بودیم با گرگه ها بچه هارو که خواب بودن اذیت میکردیم
روز ششم از کوه پایین اومدیم رسیدیم به جنگل وای چقدر ترسناک بود سوتو کور بیچاره من باید اول میرفتم آخه نامردها گفتم تو که اول از کوه رفتی بالا اول شدی الان باید تو اول بری ببینید چقدر این رفقا نامردن حالا تصمیم داشتیم که از جنگل رد بشیم بریم اونور برسیم به دریا وسط جنگل به سرخ پوست ها برخوردیم  پا گذاشتیم به فرار ما بدو اونا بدو ما بدو اونا بدو تا اینکه از دستشون فرار کردیم
روز هفتم
رسیدیم به دریا یه قایقو درست کردیم اونم یه روز طول کشید دیگه نزدیک شب بود تموم شد من نظرم این بود که فردا بریم دریا ولی بچه ها می گفتن الان بریم خلاصه من تسلیم شدم قایقو انداختیم به دریا همش چند دقیقه تو دریا نبودیم که بیچاره شدیم بدبخت شدیم دزدان دریایی حمله کردن همه مارو اسیر کردن ما رو بردن به مخفی گاهشون سه شبو سه روز اونجا اسیر بودیم یعنی روز هشتم و روز نهم و روز دهم من روز اول رو مخشون کار کردم تا اینکه تونستم باهاشون دوست بشم روز نهم باهاشون رفتم قایق سواری وای چه جایی بردنمون کوسه هم بود اونجا وقت بود که منو هم بخورن یه کوسه افتاد دنبالم با هزار بدبختی تونستم فرار کنم این موجودو دیگه نتونستم تور کنم و روز دهم هم رفتیم اسب سواری وای من چه قدر بدبختم اسبم زد به سرش ولی بازم من باهوش تر از همه اسبو آروم کردم غروب روز یازدهم هم دور هم نشستیم کنار ساحل با هم گوشت سرخ کردیم زدیم به رگ نوشیدنی هم خوردیم فکر کنم مست کردیم اون شبو تا صبح به زور از خواب بیدار شدیم حالا روز دوازدهم همه وسایلمونو جم کردیم اومدیم خونه روز سیزدهم هم اهل خونه    رفتیم تفریح که اون روزم با موجودات زیادی اشنا شدم همشونو تور کردم از جمله داخل پرانتز واکینگ ها یه عدد کاوای که باهاش هم در افتادم که بازم طبق معمول من برنده شدم و یه عدد انسان اولیه ولی حسرت تور کردن اون کوسه موند تو دلم حالا بعد سیزدهم دانشگاه شروع میشه بازم بدبختی بیچارگی بازم درس ای کاش با همون دزدان دریایی میموندم زندگی می کردم صفا می کردم تازه قلیون هم می کشیدیم صفا داشت. حالا امروزو هم اومدم این ماجراها رو بنویسم از این به بعد هم کار هر روزم شده این البته بعد از دانشگاه و درس خوندن 
حالا شما دوستان این عیدو چطوری گذروندین؟

|